داستان عشق سیاه‌موی و جلالی

سرزمین افغانستان با بافتی به شدت سنتی اما در عین حال سرزمین عشّاق است. بسیاری از داستان‌های عاشقانه که ثبت تاریخ شده، در آب و خاک افغانستان شکل گرفته اند.

خاستگاه داستان عاشقی «رابعه – بکتاش» و «ملامحمدجان – عایشه» افغانستان بوده است. در این یادداشت، داستان دو دلداده دیگر را با هم مرور می‌کنیم.

آری ماجرای عشق «سیاه‌موی» و «جلالی» که سالیان متمادی در آوازها، آهنگ‌ها، ترانه‌ها، تئاترها و روایات عامیانه متبلور شده، در غرب سرزمین افغانستان خلق گردید.

سیاه‌موی یا سیه‌مو دختر «غنیمت» از قبیله «غیبی» در سال ۱۲۷۵ یا ۱۲۸۴ شمسی در منطقه «دولینه» ولایت «غور» دیده به جهان گشود. «جلال‌الدین» معروف به «جلالی» فرزند «محمدیوسف» نیز از قبیله غیبی در سال ۱۲۶۸ در منطقه «گزک» از توابع «قادس» ولایت «بادغیس» پا به عرصه گیتی گذاشت.

جلالی نوجوانی بیش نبود که برای تحصیل به هرات آمد و در مکتب خانه‌های آن زمان مشغول به تحصیل گردید. داستان عشق جلالی از آنجا شروع شد که شبی از شب‌ها، سیمای دختری بلندقامت، سیاه‌چشم و پری چهره به نام سیاه‌موی را در خواب دید. جلالی در عالم رویا متوجه شد که موهای سیاه موی، از قامت او درازتر است و افق از رنگ مشکین زلفانش پوشیده شده است. سیاه‌موی در همان رویا، تمام خصوصیات و محل زندگی اش را به جلالی گفت. جلالی نیز در عالم رویا، نه یک دل بلکه صد دل عاشق سیاه‌موی شد و دلش را باخت.

او فردای آن شب، غرق و مجذوب سیمای سیاه موی گردید و مدرسه را ترک کرد. جلالی پس از این لحظه، آواره بیابان‌ها شد و سرگردان به دنبال معشوق خود می‌گردید. او در همین ایام، این قطعه شعر را ثبت تاریخ ادبیات فولکلوری افغانستان کرد:
شبیخون زد بجانم لشکر عشق
بدیدم ساقی ای با ساغر عشق
روان شد نامه بر نام سیاه موی
نویسم روز و شب من دفتر عشق
جلالی در همان عالم جذبه، راهی منطقه گزک شد و منتظر تعبیر رویای عاشقانه اش ماند. از قضای روزگار، اتفاقاً مادر سیاه‌موی نیز با فرزندانش به منطقه گزک نزد خویشاوندان خود می‌آید. روزی از روزها، جلالی چشمش به سیاه‌موی می‌افتد و از حال می‌رود اما پس از آن که به هوش می‌آید، از سیاه موی خبری نیست اما چهره اش را کاملاً به یاد دارد و این قطعه را می‌سراید:
گزک جنت سیاه موی حورعین است
جمالش دایمـا در زیب و زین است
همــان خـال بری روی سیــاه موی
تو خود گویی نقط بالای غـَـین است
جلالی شب همین روز این قطعه را می سراید:
سیاه مـویم سیـاه پوشیده امشب
زغم هایش دلم جوشیده امشب
مرا کی در نظر دارد سیاه موی
می از جام دگر نوشیده امشب
سرگذشت عشق سیاه‌موی و جلالی
جلالی سال‌های زیادی در عشق معشوق سوخت و ساخت اما محیط سنتی اجازه نمی‌داد تا به دلداده‌اش برسد. بیشترین ناله‌های شاعرانه عاشق، از همین ایام ثبت فرهنگ فولکلوری و عامیانه افغانستان شده است.

در اندک زمانی صدای عشق جلالی در هر کوی و برزن پیچید. خشکه مقدسان بی‌عمل و دین‌داران بی‌حاصل، او را منحرفی می‌دانستند که به دختر مردم چشم دوخته اما اهل دل، خواسته او را از صفای باطن می‌دانستند که در عشق مجازی متبلور شده است.

آهسته آهسته سیاه‌موی نیز متوجه موضوع می‌شود و به این عشق انس می‌گیرد. از این لحظه به بعد، سرگذشت عشق سیه‌موی و جلالی به فیلم‌های هندی شبیه است که پس از هر بار نزدیک شدن به وصال یکدیگر، اتفاقی رخ می‌دهد که فرسنگ‌ها از هم دور می‌شوند.

روزگار بی‌مروت، محدودیت‌های سنتی جامعه، تنگدستی جلالی و سخن‌چینی حسودان، سال‌ها مانع از رسیدن دو دلداده شده و جلالی سرسام و دیوانه‌وار در سرزمین‌های زیادی از جمله غور، هرات، بادغیس، میمنه، سرپل، بلخ، بخارا و سمرقند آواره می‌شود.

به هر حال این دو دلداده سرانجام بعد از مشکلات و ماجراهای زیادی در سال۱۳۰۱ شمسی باهم ازدواج می‌کنند. البته زندگی مشترک این دو عاشق زیاد طول نمی‌کشد زیرا ۹ ماه پس از ازدواج این دو تن، جلالی بیمار می‌شود و در بستر قرار می‌گیرد. عشق و محبتی که بین سیاه‌موی و جلالی حاکم است، تا آخرین دقایق زندگی جلالی، موج می‌زند. جلالی در بستر بیماری که اکنون ابیات سروده شده اش به ۱۷۰۷ بیت رسیده، این قطعه را نیز ثبت تاریخ داستان‌های عامیانه افغانستان می‌کند:
سیاه‌موی ای سیاه خال جلالی
یقین برگشته اقبال جلالی
نفس بالامده برلب رسیده
فرو ریخته پر و بال جلالی
عاقبت، جلالی در اوج جوانی در سال ۱۳۰۲ جهان را به درود می‌گوید و در روستای «گزک» منطقه «قادس» ولایت بادغیس رخ در نقاب خاک می‌کشد.

از قضای روزگار، یگانه فرزند سیاه‌موی و جلالی دو ماه پس از درگذشت پدر، به دنیا می‌آید. سیاه‌موی نام او را «بهاءالدین» می‌گذارد که تا آخر عمر، انیس و مونس مادر است. عشق سیاه‌موی و جلالی زمانی جاودانه می‌شود که سیاه‌موی تا پایان زندگی، پای عشقش می‌نشیند تا بالاخره سفیر مرگ به سراغ او نیز می‌آید. سیاه‌موی پس از عمری وفاداری به جلالی، در سال ۱۳۶۲ خورشیدی در شهر چغچران مرکز ولایت غور، چشم از جهان می‌بندد و پیکرش به سرزمین آبایی اش منتقل می‌شود.

در حال حاضر آرامگاه سیاه‌موی در روستای «حوت» منطقه «دولینه» ولایت غور قرار دارد. مقبره‌های سیاه‌موی و جلالی در غور و بادغیس فرسنگ‌ها از هم دورند اما از این پس، طنین ناله‌های زار جلالی و غوغای عشق آن‌ها، به آهنگ نای شبانان دامان سبزینه کوهسار سر به فلک کشیده غور، تا دور دست‌های بادغیس، هرات، بلخ و کابل، تبدیل می‌شود.

جالب است که تنها فرزند سیاه‌موی و جلالی یعنی بهاءالدین در سال ۱۳۸۶شمسی وفات یافت. وی دو پسر بنام‌های «ظاهر جلالی» و «علاءالدین جلالی» داشت که ظاهرجلالی در سال ۱۳۷۶ بر اثر یک حادثه جانش را از دست داد اما از سرنوشت علاءالدین حداقل من اطلاعی ندارم.

عکس زیر متعلق به سیاه‌موی در ایام پیری است. جلالی برای جوانی‌ صاحب همین عکس، این قطعه را سروده است:
سرم مسته ز سودای سیاه‌موی
دلم دارد تمنای سیاه‌موی
سیاه‌مویان عالم خیل و خیل اند
نمی‌گیرد یکی جای سیاه‌موی
آری عشق و عاشقی دنیای پر رمز و رازی است تا کسی عاشق نشده، از این وادی اسرارآمیز خلقت سردرنمی‌آورد. باید عاشق بود و عاشق شد تا سخن عشاق را فهمید و درد آنان را درک کرد. عشق، انسان را متحول می‌کند و جان و جهان تازه به او می‌بخشد.

محمد مرادی

لینک مطلب: http://www.sana.af/?p=27110